تبليغاتX
مسافر قاچاق کشتی نوح

مسافر قاچاق کشتی نوح

نوشته های روزانه

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،

 

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...

 

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

و ضربان قلبت را تندترمی کنند،

دوری کنی...

 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی....

 

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!

نگذار که به آرامی بمیری...

شادی را فراموش نکن!

 

اين ها را پابلو نرودا گفته ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:5  توسط موریانه  | 

داشتم كتاب "وانهاده" نوشته سيمون دو بوار رو مي خوندم.

"مردي سايه اش را گم كرده بود. ديگر نمي دانم برايش چه پيش آمد ولي خيلي بد بود. من تصويرم را گم كرده ام...."

گفت: اگر به اون مرد كمك كني شايد همون تصوير تو باشه و تو سايه او، اگر اينبار نگاهت جسورانه باشه!

و ادامه داد: گاهي آينه را رها مي كنيم و روي ديوار دنبال خودمون مي گرديم. بيچاره آينه! بيچاره ما!

گفتم: بيچاره ديوار.

گفت: ديوار صفتيست بدتر از بيچاره!

و باقي سكوت بود و نگفت. نه به خاطر اينكه برايش غريبه ام. نگفت چرا كه خيلي آشنا بودم.

........

من تکه تکه ابرم

یا باد می آید و می بردم

یا آفتاب می زند و می بارم.

تو گلی هستی در قله ی بغض

بمان تا شاید به حرمت صبوری پرنده شوی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:30  توسط موریانه  | 

آره من داد زدم. درسته!

ولی تو چرا زدی تو گوشم؟

من هیچ. حیف اون دست نبود؟!

حیف دلامون نبود؟!

حیف اون چشما نبود که برق عشق ازش پرید و پرید و پرید...(تو این بی برقی!)

یه لحظه نگات کردم.

 حیف اون صدا ها نبود؟!  حیف کلمه ها نبود؟حیف اون اشکا نبود؟ حیف دوستیمون نبود؟!

سرگیجه گرفتم...

یاد بچگیمون افتادم. یاد همه بچه ها.اون وقتا که بچگی فقط به داشتن اسباب بازی نبود. بچگی به دل بزرگی بود.

- واسه انکار بزرگ شدنمون داریم سر اسباب بازی دعوا می کنیم-

باید فراموش کنیم.دیگه ما بزرگ شدیم.

حالا بغضتو می فهمم.

اشکام دارن میان.....

چشمامو روشون می بندم.

یه سوال؟.....حیف ما نبود!؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:51  توسط موریانه  | 

يكي از زيباترين كتابهايي كه تو زندگيم خوندم.

يكي از فيلمهاي موزيكال قشنگ كه ديدم.

و يكي از كارتون هاي دوست داشتني در دوران نوجواني

چند وقت پيش موسیقی تیتراژ کارتون بابالنگ دراز و پیدا کردم که با زبان ژاپنی یه آواز قشنگ میخونه و ترجمه انگلیسی اش رو اینجا گذاشتم

Judy Abbott

When your eyes say you will never give up.

They're twinkling & sparking you are wonderful

The wind that blows behind you

And follows you like your friends do

Just a little wild and cute

The angles that you are surrounded by

In order to grasp your powerful dream

Don't worry about your messy hair

The power to grasp along desired dream one who has that can be recognized by every one  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:39  توسط موریانه  | 

 

شبهاي زيادي بود كه اين خواب را مي ديد. اصلا هر بار كه مي خوابيد اين خواب را مي ديد. خواب مي ديد كه ماهي شده است اما نمي تواند شنا كند. درآب، ميان رفتن و فرو رفتن مردد بود. شنا نمي كرد. در ميان اين ترديد معلق بود. تا بالاخره موجي او را با خود مي برد و ساحل او را به برهوتي مي كشاند و او مانند تمام ماهي هايي كه از آب دور مي مانند احساس مي كرد كه ديگر نمي تواند نفس بكشد. پيچ و تاب مي خورد. خود را به زمين مي كوبيد و از شدت اين ضربه ها بود كه از خواب بيدار مي شد. تلاش براي رهايي از اين كابوس عادت زندگي او شده بود. او دريافته بود كه براي زنده ماندن بيدار شود.

....

شبها در پي هم مي گذشتند تا اينكه آنشب باز هم خواب ديد كه ماهي شده است اما مي توانست شنا كند و شنا كرد. به اندازه يك دريا يا شايد يك اقيانوس شنا كرد. هيچگاه چنين قدرتي را در خود نديده بود . اما مي دانست كه خواب مي بيند و به ياد آورد كه بايد براي زنده ماندن بيدار شود پس خود را به دست موج بلندي سپرد. آنقدر بلند تا دست هيچ موج ديگري به او نرسد. به ساحل رسيد و در انتظار اينكه ساحل او را به مرز ميان خواب و بيداري، به آن برهوت هميشگي ببرد بي حركت ماند. اما همه چيز متوقف شده بود. تنها گاهي موجي تا نزديكي او مي آمد. همانطور بر ساحل افتاده بود. بدن خود را بر ساحل كوبيد پيچ و تاب خورد تا بيدار شود. اما بيدار نمشد. انگار ساحل هم به خواب رفته بود. به راحتي نفس مي كشيد راحتتر از هميشه، اما خواب بود. نمي توانست بيدار شود اگر در بيداري چنين گرفتار مي شد آرزو مي كرد خواب باشد. حالا خواب بود و گرفتار كابوس. بي حركت ماند تا اينكه به يكباره دستي او را به درون آب كشاند. در يك لحظه اطرافش را آب فرا گرفت مثل آدمهايي بود كه نمي توانستند شنا كنند و بي جهت دست و پا مي زنند. بعد از چند بار دست و پا زدن دريافت كه نمي تواند نفس بكشد. هر بار وقتي نفس نمي كشيد بدن خود را به زمين ساحل مي كوبيد و بيدار مي شد اما حالا ساحل نبود. او درون آب بود و دستي او را به پائين مي كشيد. چاره اي جز پايين رفتن نداشت.

.......

آن روز صبح تمام آدمهايي كه از خانه بيرون آمده بودند آدمي را ديدند كه پشت به آسمان در كنار پياده رو افتاده بود. شب موقع برگشتن به خانه هم خيلي از آدمها بدون اينكه به او نگاهي كنند از كنارش گذشتند. بعضي هم در تمام مدتي كه از كنارش مي گذشتند به او نگاه مي كردند. يك نفر به خاطر آورد كه صبح او را همانطور ديده است. از كنارش رد شد.همانطور كه به سرعت قدم بر مي داشت، آبي كه زير چند تا از سنگفرشهاي سست پياده رو جمع شده بود با فشار پاهايش از لابلاي سنگفرشها به بيرون جهيد و كفشهايش را گلي كرد. ايستاد تا كفشهايش را پاك كند. خم شد و با دستمال تميزي كفشهايش را پاك كرد و به سنگفرشها نگاهي انداخت. چقدر فرسوده بودند. برخاست. از فاصله دور سنگفرشها شبيه پولك ماهي بودند. نه شبيه دم ماهي بودند. دقيقتر شد. انگار خود ماهي ها بودند كه زير پاهاي عابران به خواب رفته بودند. شايد تمام ماهي هايي كه روي خاك افتاده اند هم خواب هستند و خواب مي بينند. دلش مي خواست سنگفرشهاي زير پايش را تا درورترين نقطه اي كه گسترده بودند بشمارد. دستمال گل آلود را به دور انداخت و به راهش ادامه داد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:19  توسط موریانه  | 

من اين آقا كريم را نديده ام همونطور كه كوروش كبير و داريوش بزرگ را هم نديده ام.

من آقا كريم را نمي شناسم و از خصوصيات اخلاقي اش اصلا چيزي نمي دانم.

اما من آقا كريم احساس را  مي كنم چون دست خطش را ديده ام.در حالي كه دست خط كوروش را نديده ام . كوروش خوابيده اما آقا كريم حتما زنده است. مي دانم .چون در تاريخ  14/11/86 با بخشندگی هر چه تمام بر يكي از پایه ستون هاي کاخ آپادانا در کنار خط میخی مربوط به 2300 سال پیش نام خود را  حك كرده بود.

امسال بهار باز هم به جنوب رفتيم. خواستيم كه تجربه لطافت بهاري جنوب را تكرار كنيم. هر چند كه امسال فقط با طوفان شن و بي باراني و هواي گرم و خستگي مواجه شديم.

سال ها پيش دقيقا در بهار سال 1358 خانواده ام مرا به جنوب برده بودند البته جنوب آن سالها كجا و جنوب اينروزها كجا. هر چند كه من 4 سال بيشتر نداشتم ولي عكسها كه يادشان مانده است .

آنروزها راهيان نور براي نور گيري به جنوب نمي رفتند. آنروزها جنوب درخشان بود و پر نور.

آنروزها مردم مي رفتند تا نقش برجسته هاي حك شده بر ديواره ها و ستونهاي آپادانا را ببينند حالامي روند تا اثرات تركش و تير را بر ديواره هاي شهرها ببينند.

آنروزها بهتر بود. هر چند كه دانيال نبي پيامبر شماره  صد و بیست سه هزار و نهصد و بیست و یکم که يهودي بود هنوز مسلمان نشده بود.

قسم مي خورم. امسال وقتي كه خواستم وارد محوطه آرامگاه دانيال شوم زن دربان جلوي مرا گرفت و گفت چادر سرت نيست حق نداري وارد شوي. به او گفتم كه پارسال اينطوري نبود. اينجا كه مثل امامزاده هاي شما نيست .اين دانيال يه پيغمبر بلند قد يهودي است. ولي او جواب داد. نه اون مسلمان شده و من كه جاي بحثي نديدم، برگشتم. و ديدم كه آدمها، زنان و مردان با ذكر و صلوات وارد صحن آرامگاه مي شوند. آنهم صلوات بر محمد و آلش و نه دانيال و بانو.

اينجا مملكت هركول مقطوع النسل است. باور كنيد كه در بروشورها او اينگونه نبود ولي خودم در بيستون ديدم كه او را مقطوع النسل كرده بودند.

اينجا پر از يادگاري هاي اعراب و مغولان است. اينجا ايران من است.

 

متن كامل يادداشتهاي شخصي سفر به جنوب در نوروز 1386 و 1387


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:42  توسط موریانه  | 

یکی از بهترین دوستانم هم چمدان هجرت را بست و رفت. الان آمریکاست.

دوستی که خیلی لحظات ناب زندگی را با او تجربه کردم.

با اینکه وقتی اینجا بود به دلیل مشکلات و گرفتاریها خیلی کم همدیگر را می دیدیم ولی این احساس که در یک هوا نفس می کشیم برایمان کافی بود.

هر چند که اینترنت و تلفن و ... معنی فاصله را از میان برداشته اند اما ....

کاش میشد وطن را هر جا که می خواهی بسازی.

کاش در وطن خود اینهمه غریب نبودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:18  توسط موریانه  | 

بهار امسال هم با سفر اغاز شد.

یه سفر خوب که سفرنامه اش در دست تایپه.

بخاطر اینکه بگم زنده هستم یه داستان توی اون یکی وبلاگم گذاشتم.

به امید اینکه همیشه همه در صلح بسر ببرند و چکهای تمام قاچاقچیان اسلحه برگشت بخورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:54  توسط موریانه  | 

الو سلام خوشگل من ...........

الو فففففففففدا ققققققققققققققققققققققققربانت.....................

الوجونم. نخير اشتباهه !

الو ببخشششيد.

....

الو غرض از مزاحمت ..........

قربانت خوشگلم مرسي عزيزم.............

باي .مي بوسمت (صرف نظر از جنسيت مخاطب)

الو خوشتيپ

الو عشق من (باز هم صرف نظر از جنسيت)

شماره دفترمو بگير اينجا موبايل آنتن نميده

الو ببین نگاه کن

 

تركيبات دو تایی سه تایی چهارتایی و...  اين كلمات را هم در نظر بگيريد! ميشه مكالمات تلفني سركار خانم x هم اتاقي بنده در اداره .

 

پ.ن. موسیقی مورد علاقه ایشان "گوشیو بردار تا صدات .... "چاووشی توی فیلم" سنتوری" است.

یه سوال : روزانه چند ساعت میشه با تلفن صحبت کرد؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:1  توسط موریانه  | 

کاشکی منم یه موش روی سرم داشتم که به من می گفت چکار کنم چکار نکنم. راستشو بخواهید من فکر می کنم یه خر کوچولو روی سرم دارم ولی به کسی نگید.  

اما یه خبر خوب خوب :

واقعا بهار داره میاد و من خوشحالم و دلم می خواد که همه آدمهای دور و برم خوشحال و شاد و دلخوش باشند .

این روزا این شعر حضرت مولانا تو ذهنمه :

از بهاران کی شود سر سبز سنگ؟

خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ

سالها تو سنگ بودی دلخراش

آزمون را یک زمانی خاک باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:48  توسط موریانه  |